در تنهایی خودم از پنجره، آتش بازی و فریادهای شادی که بعد از شنیدن صدای انفجار مواد محترقه به پا می شد را، نگاه میکردم.بوی باروت و دود در هوا پیچیده بود. گاهی صدای آژیر ماشینهای آمبولانسی که برای کمکهای احتمالی در شهر می گشتند، شنیده می شد.
یکباره سرم سنگین شد. همهمه و جیغ و فریاد های مردم در زمان جنگ و موشک باران یادم افتاد. خودم را دیدم که با پاهای برهنه توی خیابانهایی که پر از تکه سنگ و شیشه خرده بود، هراسان و گریان به سمت خانه ام می روم و در راه با دیدن کشته ها و زخمی هایی که هر طرف افتاده اندو ناله می کنند، از خودم می پرسم" الآن که به محل خانه ام برسم، آیا خانه ام در جای خود باقیست؟ یا با خاک یکی شده است؟ آیا خانواده ام زنده هستند یا که..." با صدای فریاد شادی و خنده های همسایه های هلندی ام که از حال من بی خبر بودند، به خودم آمدم .صورتم از اشک خیس بود و قلبم از استرس افکاری که به ذهنم آمده بود، به شدت می تپید.پنجره را بستم و پرده را هم کشیدم و در حالیکه گوشهایم را محکم گرفته بودم،سال جدید را تحویل گرفتم.
+ نوشته شده توسط shahrzad در یکشنبه 18 دی1384 و ساعت
0:50 قبل از ظهر |
