تبليغاتX
shahrzadstory
از عشق کمی خیال خامی مانده است از عاطفه قطره ی سلامی مانده است دنیای کثیفی است پر از رنگ و ریا از نام خدا تکه کلامی مانده است
+ نوشته شده توسط shahrzad در جمعه 29 آذر1387 و ساعت 9:54 بعد از ظهر |

دست‌ها و پاها را گره می‌زنم به هم

به ياد روزگار جنينی!

گم می‌شوم

و تا انتهای هر تار موی سپید

یک آرزو را به گور خواهم برد.

زهدان مادرم را خواب دیده ام

و

این بار

نه دیگر به قصد تولد!

می‌ترسم که تنها بمانم. می‌ترسی که تنها بمانی.

می‌ترسد که تنها بماند. می‌ترسيم که تنها بمانيم. می‌ترسند که تنها بمانند

+ نوشته شده توسط shahrzad در چهارشنبه 5 بهمن1384 و ساعت 6:42 بعد از ظهر |
قصه نیستم که بخوانی... شعر نیستم که زمزمه کنی...

من درد مشترکم

مرا فریاد کن ...

اگر درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

پرنده با آسمان

ماهی  با دریا

من با تو سخن می گویم

تو نیز دستانت را به من بده و

حرفت را به من بگو...

دستهایت با دستانم آشناست

دردت نیز همچنین...

 

+ نوشته شده توسط shahrzad در جمعه 23 دی1384 و ساعت 4:45 قبل از ظهر |
مردگان

چه مهمانان بی دردسری هستند این مردگان...نه به دستی ظرفی را چرک  می کنند... نه به حرفی دلی را آلوده... تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت

+ نوشته شده توسط shahrzad در دوشنبه 5 دی1384 و ساعت 0:0 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM