من درد مشترکم
مرا فریاد کن ...
اگر درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
پرنده با آسمان
ماهی با دریا
من با تو سخن می گویم
تو نیز دستانت را به من بده و
حرفت را به من بگو...
دستهایت با دستانم آشناست
دردت نیز همچنین...
|
قصه نیستم که بخوانی... شعر نیستم که زمزمه کنی...
من درد مشترکم مرا فریاد کن ... اگر درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا پرنده با آسمان ماهی با دریا من با تو سخن می گویم تو نیز دستانت را به من بده و حرفت را به من بگو... دستهایت با دستانم آشناست دردت نیز همچنین...
+ نوشته شده توسط shahrzad در جمعه 23 دی1384 و ساعت
4:45 قبل از ظهر |
در تنهایی خودم از پنجره، آتش بازی و فریادهای شادی که بعد از شنیدن صدای انفجار مواد محترقه به پا می شد را، نگاه میکردم.بوی باروت و دود در هوا پیچیده بود. گاهی صدای آژیر ماشینهای آمبولانسی که برای کمکهای احتمالی در شهر می گشتند، شنیده می شد.
یکباره سرم سنگین شد. همهمه و جیغ و فریاد های مردم در زمان جنگ و موشک باران یادم افتاد. خودم را دیدم که با پاهای برهنه توی خیابانهایی که پر از تکه سنگ و شیشه خرده بود، هراسان و گریان به سمت خانه ام می روم و در راه با دیدن کشته ها و زخمی هایی که هر طرف افتاده اندو ناله می کنند، از خودم می پرسم" الآن که به محل خانه ام برسم، آیا خانه ام در جای خود باقیست؟ یا با خاک یکی شده است؟ آیا خانواده ام زنده هستند یا که..." با صدای فریاد شادی و خنده های همسایه های هلندی ام که از حال من بی خبر بودند، به خودم آمدم .صورتم از اشک خیس بود و قلبم از استرس افکاری که به ذهنم آمده بود، به شدت می تپید.پنجره را بستم و پرده را هم کشیدم و در حالیکه گوشهایم را محکم گرفته بودم،سال جدید را تحویل گرفتم.
+ نوشته شده توسط shahrzad در یکشنبه 18 دی1384 و ساعت
0:50 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط shahrzad در پنجشنبه 8 دی1384 و ساعت
6:3 قبل از ظهر |
مردگان
چه مهمانان بی دردسری هستند این مردگان...نه به دستی ظرفی را چرک می کنند... نه به حرفی دلی را آلوده... تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت + نوشته شده توسط shahrzad در دوشنبه 5 دی1384 و ساعت
0:0 قبل از ظهر |
|
|